تبليغاتX
خمیازه های ذهن های مریض

به نظرتون چرا ما آپ نمیکنیم؟

 

حیف شکیبایی !

+ نوشته شده در شنبه 1387/04/29ساعت 23:47 توسط dieu |

به کدام سیاره سفر کرده ای ؟

که حتی تیشه های درآمده از کوه

برایت خون بالا می آورند

به کدام سیاره

به کدام ماه

که هر شب ستاره ای دنبالت راه می افتد

دنباله دار می شود

زلیخا ویار نارنج گرفته

و اصلا دلش یوسف نمی خواهد

گوش کن زیر کوهها

صدای فریاد مردی می آید که دارد

زمین را تکه تکه خرد می کند

بیابان ها روی مجنون راه گرفته اند

و آجر آجر از پیکرش بالا می روند

حالا لیلی گل بچیند

تو که از سیاره ات پایین نمی آیی

باشد نظامی توی جهنم نعره بزند

خب حق الناس خورده است

دیوانه کرده است

لااقل بیا و مشق های امشبم را خط بزن

شاید این خط ها به هم برسند

 

 

 

 

 

 

شیما ریاحی ( دوماهنامه  دال )  

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/16ساعت 15:33 توسط tree |

این همه تنگی خلق برای چه ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/06ساعت 13:49 توسط dieu |

تا تنهاییم را به چشم نبینم ، باورش نمی کنم .

پس ...

تنهاییم را گچ می گیرم . از آن تندیسی می سازم هم قد خودم . شاید هم بلند تر . کمی هم چهارشانه تر . هر روز نگاهش می کنم . نوازشش می کنم . با او صحبت می کنم . درد دل می کنم . تنهاییم صبور است . خیلی . به خودم رفته پدرسوخته . منتها ... منتها کمی هم مایه ی عذابم است . مثل آینه ی دق . بعضی وقتها دلم می خواهد خوردش کنم ، این تندیس هولناک را . با آن پوزخند مسخره اش . هه ! من صبورم . من صبورم . من صبورم . من این کار را نمی کنم . من این کار را نمی کنم . من ... لعنتی . باز هم به من پوزخند می زند . آه ... گیر کرده ام . نمی دانم . راستی شما با تنهاییتان چه می کنید ؟ مثل من لوسش کرده اید ؟ سوارتان شده ؟ من موجود صبوریم . ولی .... هاه ! سنگدل تر از آنم که فکرش را می کنید . امشب آسوده می خوابم . فردا وقت عمل است . فردا . آری . فردا . جلوی تندیس تنهایی ام می روم ، پوزخند می زنم ( درست مانند خودش )، باتلنگری نابودش خواهم کرد . ساده است . خیلی . هووووم .... آسوده خواهم شد . آسوده ی آسوده . پس تا فردا ....

 

 

 

دعای قبل از خواب : خدایا ! یه کاری کن هیچ وقت فردا نیاد . هیچ وقت .

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/30ساعت 22:28 توسط tree |

مرد  میخوام باهات عروسی کنم .

زن  باشه.

مرد امیدوارم ازدواج نکرده باشی .

زن نه.

مرد عالیه .

 

{مکث کوتاه}

 

مرد خب؟
زن خب چی؟
مرد زنم میشی ؟
زن امیدوارم تو ازدواج نکرده باشی .

مرد نه.

زن عالیه.

 

{مکث کوتاه}

 

مرد خب؟
زن خب چی؟
مرد با هم ازدواج کنیم؟
زن اره.

مرد همین الان میخوام ازدواج کنیم .

زن باشه.

 

{مکث کوتاه}

 

مرد الان.

زن الان؟
مرد الان.

زن امروز؟
مرد امروز نه ، الان.

زن الان؟
مرد اره

زن باشه.

 

{مکث کوتاه}

 

مرد خب؟
زن خب چی؟
مرد خب بکنیم؟
زن اره.

مرد عالیه.

 

{مکث کوتاه}

 

مرد یه شاهد لازم داریم.

زن اگه دلمون بخواد.

مرد راست میگی. شاهد احتیاج نداریم.

زن نه.

مرد خیلی خوبه.

 

{مکث}

 

مرد اصلا احتیاج به هیچکس نداریم.

زن نه.

مرد خیلی خوبه.

زن ولی شاید یه مراسم کوچولو بد نباشه ، نه؟
مرد اگه بخوای میتونیم بریم پشت بوم.

زن باشه.

 

{مرد در روی سقف را باز میکند و هر دو به پشت بام میروند . }

 

مرد حاضری؟
زن اره.

مرد مطمئنی؟
زن اره.

مرد برای اخرین بار ازت میپرسم ، مطمئنی؟
زن اره.

مرد به این وسیله خودمون رو زن و شوهر اعلام میکنیم.

زن اره .

{تلفن زنگ میزند . یک بار ، دو بار ، سه بار ، چهار بار ، پنج بار ، شش بار ، هفت بار ، هشت بار . تلفن قطع میشود . }

 

 

 

 

 

شب هشتم از داستان خرس های پاندا  از ماتئی ویسنی یک . برگردان تینوش نظم جو . نشر ماه ریز .

 

 

پیشنهاد میکنم حتما این نمایشنامه رو بخونین .

کوتاهه و عالی .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/03/21ساعت 12:39 توسط dieu |

بسمه تعالی !

امروز تولد lilet بود ....

از پشت همین تریبون به طور صمیمانه ای این مناسبت را به تمامی دوستان و آشنایان نامبرده تسلیت می گویم و طلب صبر جمیل دارم ....

والسلام !

+ نوشته شده در شنبه 1387/03/18ساعت 0:4 توسط tree |

من دنیای ِ پاک و سادم و به چیزای ِ احمقانه ای فروختم ...
دیگه حسرتم نمیشه خورد ..
از خودت هیچوقت خجالت کشیدی ؟!

 

 

 

 

+این مطلبو از یه وب خوندم ولی تمام حسم همین بود به خاطر همین گذاشتمش اینجا

+همه رفتن شمال

شمال شده تهران

ای بمیرین منم میخوام

تف به هر چی امتحان و درس و دانشگاهه

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/16ساعت 12:29 توسط dieu |

گه تو دهن همه چی

دلم میخواد جیغ بزنم

میخوام این قدر بلند جیغ بزنم که همه چی از کار بیفته

 

 

میخوام برم گم شم

برم یه جای دور

یه جایی که ادمای بیخود رو نبینم

درسای مزخرف رو مجبور نباشم بخونم

مدار منطقی و غیر منطقی

تو دهن همین منطق و ادمای متفکر و عاشق بحث و فلسفه و سیاست

 

باید همه اش بدویی که جا نمونی

غافل از این که خودتو خیلی وقته جا گذاشتی

از وقتی که فهمیدی باید بدویی خودتو جا گذاشتی

 

 

 

متنفرم از این همه زور

این همه بحث و جدل

این همه بغض

 

دلم میخواد بندازم برم

برم گم شم تا دیگه یاد هیچی نیفتم

تا شاید یه کم ارامش منو یادش بیاد

 

یادم نیاد که چی شد که از همون بچگی من یه چیزی از بقیه کم داشتم

که چرا منم مثل بقیه یه گاو نیستم

یه زندگی مسخره و عشقای مسخره و مذهب مسخره تر از اون

بعدش هم  یه مرگ مضحک

 

دلم میخواد یادم نیاد که با من و اعصابم و دلم چی کار کرد و عین خیالش نیست

 

دلم میخواد خود ضعیفم  رو این قدر زیر مشت و لگد بکوبم تا یادم بیاد این من نبودم

این من نیستم

نباید باشم

 

فقط یه چیزی رو میدونم

اونم این که خدا هست ، میدونم .  

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/03/14ساعت 21:30 توسط dieu |

Tree  :

 

طراوت . متولد 12/5/67 . دانشجوی مدیریت بازرگانی . در یکی از شهرهای شمالی .

 

من تقریبا یک مازوخیسم می باشم .( گاهی اوقات هم خودشیفتگی ام گل می کند ! ) شاید کمی هم سادیسم داشته باشم ! جدا از بیماری های روحی _روانی که دارم (!) قبلا کمی هم مهربان بودم . ولی الان ...

کمی حس شوخ طبعی دارم . در بیشتر مواقع رُک هستم ( نه در برابر dieu و lilet  ! ). در کل آدم صبوری هستم . دید سیاهی نسبت به زندگی ندارم ولی نگاهم به آن ، رنگی هم نیست . آینده ام را هم روشن می بینم . ( شاید خاکستری روشن ! ) از به زبان آوردن جملاتی مثل دوستت دارم و یا دلم برایت تنگ شده و امثالهم به شدت واهمه دارم !!

 

 

علایق :

_ طبیعت ، به خصوص درخت را می پرستم !

_ لبخند زدن ، نگاه کردن ، گوش کردن ، از دوستان منند !

_ کتاب را می خورم .

_ از به کار بردن کلمات رایج در اواسط قرون هجری قمری به شدت مبسوط می شوم !

_ به مدیریت عشق می ورزم . چون به شدت به آن اعتقاد دارم .

_ در زمینه ی موسیقی هیچ جریان خاصی را دنبال نمی کنم . هر موزیکی که به گوشم خوش باشد ، برایم مقدس است . چه صدای یک آبشار ، چه صدای یک خواننده ی بورکینافاسویی !

_ عاشق سکوت و آرامشم . برای همین هم چند وقتی ست به دل طبیعت فرار کرده ام . شاید بشود اسمش را گذاشت خود تبعیدی . ( حیف که این دوران دارد تمام می شود ! )

_ برای واژه ی دوستی احترام خاصی قائلم و برای اثبات آن سعی خودم را می کنم . ( هر چند موفقیتی کسب نکرده ام )

 

از قلم افتاده ها : نسکافه – بسکتبال – آشپزی – تاریخ باستان – شاه عباس صفوی (!) – بالا بردن اطلاعات عمومی – تنهایی – نظم و ضابطه مندی

 

نفرت ها :

_ از واژه ی نفرت به شدت متنفرم !

_ از مقوله ی bf و ازدواج و بچه و امثالهم بیزارم .

_ از آدمهای لوس بچه ننه هم اصلا خوشم نمی آید .

_ از کسانی که دیگران را دست می اندازند و مسخره می کنند یا کسانی که غیبت می کنند هم به شدت متنفرم .

_ از دخالت در کار مردم و فضولی کردن و سرک کشیدن در زندگی دیگران هم هیچ خوشم نمی آید .

 

از قلم افتاده ها : آبگوشت و سالاد الویه (!) – تخمه و آدامس (!) – کِنِس بازی – لودِگی – بی برنامگی – بی انضباطی – سن 20 سالگی (!!)

 

 

 

 

انسان ها مانند قلعه های متروک و مرموزی هستند . dieu و lilet  هم از این قاعده مستثنی نیستند . آنها قلعه هایی هستند که در ورودیشان همیشه قفل است . وارد شدن به آن و دیدن درون قلعه کار من نیست . من فقط در این سالها توانستم از سوراخ کلید در درون قلعه را نگاه کنم . این چیزها را هم از همان طریق ادراک کردم !

 

 

lilet  : به شدت اکتیو . فعال . مدام در حرکت . نمونه ی کوچکی از شهر تهران ! هیجان انگیز ( هیجان زده ! ) . روابط احساسی متداومی دارد . به شدت مدیون او هستم . یک همراه همیشگی . به روابط ، ( ایجاد و حفظ آن ) اهمیت زیادی می دهد . یک فیلم باز نیمه حرفه ای . با تُن صدایی خاص و گرم . ( در عین جیغ بودن ! )

~  هیچوقت نتوانستم او را آنطور که باید ، بشناسم .

 

 

 

dieu  : برخلاف ظاهر کمابیش سردش ، احساس ، درونش شعله می کشد . کمی تا قسمتی مردم آزار . خودخواه . وقتی اعصاب چیزی را نداشته باشد ، کلیه ی مردم باید بروند خفه شوند و بکپند ! سهراب را از طریق او شناختم . خوشحالیش همه را شاد می کند . خوش سلیقه ( مخصوصا در انتخاب من !! ) . موجودی راحت . آدمهای غیر از مدل خودش را به سختی می پذیرد و تحمل می کند . هر کسی را برای همجواری به حضورش نمی پذیرد !

 

 

~ در حین فکر کردن به خصوصیات dieu و  lilet  به معنای واقعی پیچیده بودن انسان را حس کردم . با تمام وجود ... حس کردم . یک نوع حس سردرگمی برای روی کاغذ آوردن انسان ها ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/12ساعت 23:7 توسط tree |

sarab

 

 

صدای کشیده شدن قدمهایش روی شن های داغ / این جا خورشید نزدیک تر است / فکر کرد / هیچکس نبود / جز / مارمولک های افسرده / او را نظاره می کردند / . / قدمهایش را می شمرد / یک ، دو ، سه / ... / قدم بعد / ؟ / ∞ + / یا / ∞ - / شاید هم / صفر / ارزش فکر کردن را نداشت / فقط / دلش می خواست سراب ببیند / منزجر بود / از واقعیت / تکرار می کرد / واقعیت متعفن است / حقیقت بو می دهد / واقعیت کرم می گذارد / حقیقت استفراغ لگدمال شده است / سراب / ، / سراب می خواهم / تکرار کرد / تکرار کرد / سراب / سراب / سراب / . / چشمهایش را تنگ کرد / چیزی می درخشید / سراب بود / سراب را دید / کمی دورتر / یک سراب عمیق / خیلی عمیق / قدمهایش را تند کرد / یک ، دو ، سه ، صفر ، منفی یک ، منفی دو ، منفی سه / ... / فرو رفت / پایین تر / عمیق تر / پایین تر / و / غرق شد / در / سراب / ... / .

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/06ساعت 17:23 توسط tree |

ما سه تا . یعنی من و اون و اون یکی (!) دنبال یه جا می گشتیم تا خمیازه های ذهنیمون رو ثبت کنیم. تا بهانه ای داشته باشیم برای بیشتر دور هم بودن. اینم یه جورشه دیگه ! هر چند مجازیه ، ولی حداقل باعث میشه ... باعث میشه ... . اصلاً باعث خیلی چیزا میشه . گفتن نداره که !